ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

واکسن 4ماهگی

امروز 92.1.10 و من از دیشب همش استرس واکسن زدن تورو دارم راستش بخای دوباره دارم ازآزمایش و واکسن میترسم یعنی همینکه درپوش سوزن سرنگ که برمیدارن و میان با پنبه ضدعفونی کنن ا.ن قسمت حالم بد میشه کلا از قیافه آمپول جماعت بدم میاد و میترسم خلاصه اینکه تاصبح درست نخوابیدم با اینکه کلیم خستم بود چون رفته بودیم دلوار ولی خوب مگه فکر واکسن زدن توی جوجه میذاشت بخوابم اگه میذاشتن اصلا نمیبردمت تا واکسن بزنی خلاصه تا ساعت 3نصف شب که نگهبانی میدادم و صبح هم ساعت 5و 30 بیدار شدم و نشستم و بابای بدبختت بیدار میکردم تا ساعت 9 که بابام اومد دنبالمون و رفتیم دنبال مامانم و رفتیم بهداشت هفتم تیر تا واکسنت بزنن اول قد و ورپزنت کرد قدت 61 و وزنت 5800 کیلوگرم بو...
12 فروردين 1392

4ماهگیت مبارک

سلام نازنینم امروز 10.1.92 و دیروز تو 3ماهگیت تموم شد و وارد ماه 4 از زندگیت شدی خیلی خوشحالم که 4ماه که تو پیشمونی و خدارو شکر میکنم از نعمت داشتنت و دیروز هم بخاطر روز 4ماهگیت خیلی خوشحال بودم و هم دیروز برای گردش با مامانم و2خاله های ک.. باغچه ای و نخودی و بابایی رفتیم دلوار اونجا زادگاه رئیسعلی دلواری اتفاقا با یکی از نوادگانشم عکس انداختیم که برات میزارمشون خلاصه اینکه بزار از اول برات تعریف کنم ما ساعت 4 رفتیم دنبال خاله فریده و مامانم و خاله فرزانه و حرکت بسوی دلوار از بوشهر تا دلوار نیم ساعت راه بیشتر نیستش و ساعت 5رسیدیم اول رفتیم سمت موزه شهید رئیسعلی دلواری و داخل موزه کمی چرخ زدیم و گشتیم تا اینکه رسید به توی حیاطش اونجا یکی از ن...
10 فروردين 1392

اولین روز سال 92

سلام جوجه مرغ من امروز 92.1.7 و ساعت 13و 14دقیقس و او الان خوابی و ناهار هم مکارانی درست کردم و باباهادی سرما خورده و ودیروز توی تختخواب برای اینکه ماسازش بدم و منم که هی از ماساز دادن تفره میرفتم اومد بقول خودش ماچم کنه که خر بشم که سرما خوردم حالاهمش بفکر توام که سرما نخوری.خلاصه بگذریم بزار از صبح روزی که میخواستیم از سال 91 با هرچه خوبی و بدیش خداحافظی کنیم شروع کنیم ( البته باید بگم که دقیقا ساعت 10 صبح آخرین روز سال 87 بود که ساعت 1وارد سال 88 میشدیم که باباهادی با خانوادش اومدن خواستگاری). از صبح گیر تمیز کردن گاز و شستن آشپزخانه و جارو کردن خانه بودم و هادی هم فرستادم بیرون دنبال خرید میوه که قبل رفتن با این حرف سرم برد( این کارا ما...
8 فروردين 1392

عيدت مبارك عزيز دل خاله

ساريناي خوشگلم قربونت برم عيدت مبارك گلم انشالله هزار سال زير سايه عزيزات زنده باشي دوستت دارم عشق من هزار تا بوس براي جوجه عزيز آبجي فريبام آبجي گلم عيد تو هم مبارك فرشته اي آبجي گلي بوس عزيزم
30 اسفند 1391

دعابرای عزیزانم آنچه در دل دارم

 اول برای مادرم امیدوارم هرچه زودتر بتواند دایی امیر رابیاورد پیش خودش چون میدانم تمام فکر و ذکرش پیش اوست خدایا خودت کمک کن. دوم برای پدرم درست نمیدانم چه آرزویی دارد ولی اورا از هرچه گرفتاریست رهایش کن و به آنچه آرزو دارد برسانش خدایا خودت کمک ک ن. سوم برای خواهرم فریده که دوست دارم تا سال دیگه یه نی نی بیاره تا هم بازی سارینا باشه و به هرآرزویی که در دل دارد برسد خدایا خودت کمک کن. چهارم برای برادرم میثم  که هرچه زودتر پولهایش را از آن کلاهبردار پس بگیرد و یه زن خیلی خوب انتخاب کند و تشکیل زندگی دهد و پیشرفت کند و هر آنچه در دل دارد برسد خدایا خودت کمک کن. پنجم برای خواهر کوچیکم فرزانه هرچه زودتر درسهایش را بخواند و به بهت...
30 اسفند 1391

سال 1392 مبارک

سال 92 برتو دختر نازنینم مبارک با آرزوی روزهای خوب و خوش در کنار هم و بدور از هر چشم حسود و بد امیدوارم همانطور که سال 91 پراز لحظات خوب و خوش از جمله حضور توبود سال 92 هم پراز روزهای خوب باشد الهی ...آمین ...
30 اسفند 1391

آخرین روز سال 91.

امروز 91.12.29 و شب 4شنبه سوریم هم است و ما امروز آخرین خرید روز عیدمون رو هم کردیم البته با حضور سارینا .ظهرش ساعت 4 بلخاله فریده نوبت آرایشگاه داشتیم و تو پیش خاله فرزانه موندی و من رفتم تا ساعت 6 کارم طول کشید بعدش اومدم خونه لباسام عوض کردم و با بابام و فرزانه و فریده رفتیم دنبال خرید آجیل و سبزه و شیرینی باباهادیتم که با مامان بیکارش رفته بودن بوقلمون بخرن یه مادربزرگ بیکاری داری که نگو بحساب خودش پاش و کمرش و گردنش درد میکنه و هر روز یه وری میره وای به روزی که درد نمیکرد چیکار میکرد پدرمون درمیاورد و خلاصه دست خالی برگشتن  فقط الکی هادی رو با خودش کشون برد اینور و اونور.خلاصه بعدکلی گشتن بالاخره رفتیم شیرینی فروشی تشریفات و آجیلمو...
30 اسفند 1391

ماجرای اولین سفر زندگی سارینا 91.12.26

سلام عقشم امروز 29.12.91 سه شنبه است و فردا 30.12.91 روز عید و تو اولین سالی که عید مارو با وجودت زیباکردی از خدا خیلی ممنونم البته ناگفته نماند جنابعالی پارسال هم که عید 91 شما حضور داشتی ولی یواشکی هیچکی از حضور تو خبر نداشت الا اون خدای مهربون و توی نیم وجبی فکرکنم لحظه تحویل سال 16 روزبود که خودت دزدکی توی دلم جاکرده بودی و صداتم در نمیومده و حالا از اولین سفرت بگم که با منو بابایی رفتیم البته خاله هات و عزیزجونم بودن خلاصه ما ساعت 3.نیم نصف شب 26و12و91 از خواب بیدار شدیم و سریع لباس پوشیدیم تورو از خواب بیدارت کردیم و ؟آمادت کردم بعدش رفتیم خونه مامانم و بعداز اونجا هم رفتیم دنبال خاله فریده و بعد حرکت کردیم اولش انگار هنوز همه کمی خواب...
30 اسفند 1391